سیستم شما به فلش پلیر احتیاج دارد

Get Adobe Flash player

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player

 





  

تفاوت امامت عامه و خاصه
  صفحه اول -> پژوهش های انجام شده
چاپ صفحه
ارسال صفحه براى دوستان
تفاوت امامت عامه و خاصه
تعداد نمایش : 1775

عنوان پژوهش :  تفاوت امامت عامه و خاصه

نام محقق : زهرا علی حسینی

امامت‌عامه:

در زمینه بحث امامت از متون دینی و سخنان دانشمندان، اینگونه به دست می‌آید كه امامت،  مانند نبوت دارای معنای عام و خاص است:

 نبوت و امامت عامه، نبوت و امامت خاصه

بحث امامت مانند نبوت در دو بخش قابل بررسی و تحلیل است. بخش نخست امامت عامه است كه شامل:

تعریف امامت  :

- ضرورت وجود رهبر در جامعه

- وجود نصب امام و اطاعت از او

 

- صفاتی كه امام باید دارا باشد

- فرایند نصب و تعیین امام

- آیا امامت از اصول دین است، یا فروع دین و یا اجتماعی و ...

 

معنای لغوی امام :

به انسان یا چیزی كه مورد پیروی قرار گیرد خوب باشد یا بد، حق باشد یا باطل، امام گفته می شود[1]؛ در قرآن و روایات واژه امام علاوه بر معنای اصلاحیش به معنای لغوی نیز به كار رفته است « ائمه جور»[2] و « ائمه كفر» از همین باب است.

معنای اصطلاحی :

امامت، به معنای درجه و رتبه‌ای است فوق نبوت و رسالت كه خداوند متعال، به برخی از بندگان خاص خود عطا نموده است، طبق آیه 124 سوره‌ بقره حضرت ابراهیم(علیه السلام) در حالی كه هم نبی و هم رسول بود بعد از پشت سر گذاشتن موفقیت آمیز امتحانات الهی، خداوند متعال این مدال را به آن حضرت عطاء فرمودند.[3] 

اصطلاح كلامی   

امامت در اصطلاح كلام به معنای جانشین رسول اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) می باشد و اصل امامت به معنای جانشینی رسول گرامی اسلام(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و لزوم آن مورد اتقاق همه فرق مسلمان می باشد اما درجزئیات آن اختلافات بسیار زیادی وجود دارد.

ضرورت وجود رهبر در جامعه

یكی از شئونات امام، رهبری اجتماع است. اجتماع زعیم می خواهد و هیچ كس در این جهت تردید ندارد واین سوال همیشه مد نظر بوده كه زعیم اجتماع بعد از پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) كیست؟ مسئله ای است كه اصل آن را هم شیعه وهم سنی‌، قبول دارد.

ادله‌ی عقلی متعددی بر ضرورت وجود رهبر در جامعه اقامه شده كه در اینجا، جهت اختصار و برای نمونه‌، به ذكر و تقریر و تبیین عقلی اكتفا می كنیم.

تقریر اول از آن فقیه نامدار شیعه مرحوم حضرت آیت الله بروجردی است، ایشان به مدد مقدماتی عقلی و نقلی به اثبات وجود رهبر در جامعه می پردازند:

الف. رهبر و قائد جامعه، عهده دار رفع نیازهایی است كه حفظ نظام اجتماع متوقف بر آن است.

ب. اسلام این نیازهای عمومی را مورد توجه قرار داده و احكامی در این خصوص تشریع كرده و اجرای آنها را از والی و حاكم مسلمین خواسته است.

ج. قائد وسایس مسلمین در صدر اسلام پیامبر اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) بوده و پس از وی مرجع و قائد حقیقی، ائمه اطهار(علیهم السلام) هستند و به اعتقاد شیعه سیاست و تدبیر امور جامعه از وظایف آنها بوده است.

د. مسائل سیاسی و تدبیر امور جامعه مختص به آن زمان نبوده و از مسائل مورد ابتلای مسلمین در همه زمانها و مكانها است و در زمان حضور ائمه كه به علت پراكندگی شیعیان ، دسترسی آنان به حضرات ائمه اطهار به سهولت امكان پذیر نبوده و یقین داریم كه آنها كسانی را به تدبیر این گونه امور منصوب می‌كردند تا امور شیعیان مختل نشود.

حضرت آیت الله جوادی آملی نیز نظراتی در بیان عقلی خاصی در این مورد دارند كه ملخص آن چنین است:

1- نیاز جامعه‌ی بشر به دین الهی مطلبی ضروری است .

2- احكام سیاسی، اجتماعی اسلام همانند احكام عبادی آن برای ابد مصون از گزند و زوال است و لذا برای

 همیشه لازم الاجرا است.

3- لزوم احیا و اجرای احكام سیاسی اجتماعی اسلام ایجاب می كند تا كسی عهده دار اجرای آنها باشد كه اسلام شناس و متخصص در عین حال عادل و وارسته باشد.[4]

كسی كه اندك تامل و تحقیقی در آموزه های اجتماعی ، سیاسی ، دینی اسلام داشته باشد به نیكی درمی یابد كه نفس وجود این ابعاد اجتماعی در شریعت مقدسه ، لزوم زعامت سیاسی عالمان وارسته‌ی دین شناسی را  

ایجاب می كند بی‌آنكه نیازی به تصریح متون دینی به ضرورت تركیب اسلام شناسی و فقاهت با مدیریت اجرایی امور امت  باشد از این روست كه برخی روشنفكران و متجددان مسلمان عرب در عین اعتراف به عدم وجود نصوص صریح دینی نسبت به نظام سیاسی و كیفیت دولت و حكومت،  صرف وجود آموزه‌های اجتماعی دین و برخی اصول و اهداف و ارزشهای اخلاقی حاكم بر سیاست مطلوب دینی را برای لزوم عالم دینی بودن حكام سیاسی جامعه‌ی اسلامی كافی می دانند.

محمد عابدالجابری در این باره می گوید:

قرآن و حدیث مشتمل بر اموری است كه دست كم می توان آن ها را اصول اخلاقی حكومت در اسلام نامید اموری مانند مدح شورا و تشویق به مشورت كردن در حكومت، دعوت به برپایی عدالت در رعایت فقرا و ساكنین واضح است كه عینیت یا متن این اصول اخلاقی در دولت مستلزم آن است كه حكام، علمای به دین و مخلص نسبت به آن؛ و بر پا دارنده‌ی دین باشند.[5]

جامعه‌ی بدون امام یعنی جامعه‌ی هرج و مرج، كدام عقل و وجدان آن را می پذیرد و آیا تاكنون جامعه‌ای را دیده یا شنیده اید كه مردم آن احساس نیاز به یك رهبر نداشته و برای خود رهبری را نپذیرفته اند؟

حضرت امام علی(علیه السلام) می فرماید: ﴿ لا بد للناس من امیر براكان او فاجرا ﴾[6]

برای جامعه چاره ای نیست مگر اینكه یك رهبری در كار باشد خواه آن رهبر خوب باشد یا بد، به هر حال برای جلوگیری از هرج و مرج وجود امیر لازم و ضروری است.

 

وجود نصب امام و اطاعت از او

وجود امام و خلیفه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و پیشوای مسلمین، مورد قبول همه ی مذاهب اسلامی اعم از شیعه و سنی است، و این بحث به قدری اهمیت دارد كه وقتی به اهل سنت درباره‌ی ماجرای سقیفه اعتراض می‌شود كه چرا عده‌ای از اصحابه از جمله خلیفه‌ی اول و دوم هنوز بدن پیامبر اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) را غسل و كفن و دفن نكرده، به مساله جانشینی پرداختند؟ می گویند:

امامت و رهبری اسلامی، مهمتر از تجهیز و كفن و دفن پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) است.

پس مساله ضرورت وجود امام نه تنها برای شیعه بلكه حتی برای فرقه‌های مختلف اهل سنت نیز جدی و پراهمیت است و آنان نیز در اینكه امامت و خلافت امری بایسته و ضروری است، تردیدی ندارند، فقها در كیفیت و وجوب آن، با شیعه اختلاف دارند.[7]

از نظر امامیه، امامت واجب است . موید این مطلب كلام یكی از بزرگان امامیه، خواجه نصیرالدین طوسی است كه فرمود .

« الامیه یقولون: نصب الامام لطف، لانهﱢ‌‌ یقرب من الطاعه و یبعد عن المعصیه و اللطف واجب علی الله‌ تعالی‌«[8]

یعنی امامیه می گوید نصب امام ، لطف است زیرا مردم را به طاعت نزدیك می كند و از معصیت دور می سازد و لطف بر خداوند واجب است.

مقصود از وجوب كلامی، این است كه فعلی، مقتضای عدل یا حكمت یا وجود یا رحمت و یا دیگر صفات كمال الهی است و چون ترك چنین فعلی ، مستلزم نقض در ساحت خداوند است در نتیجه ، محال است پس انجام دادن آن واجب و ضروری است . البته كسی آن فعل را بر خداوند واجب نمی كند . بلكه او خود ، به مقتضای صفات كمال و جمالش آن را بر خود واجب می كند چنان كه فرموده است :

﴿... كتب ربكم علی نفسه الرحمه﴾[9]    یعنی (خداوند رحمت را بر خود واجب كرده است)

و یا نیز فرموده اند : ﴿ان علینا المهدی﴾[10]  یعنی (به یقین هدایت كردن برماست)

امامیه، امامت را مقتضای حكمت و لطف خداوند می داند و بر این اساس، آن را بر خداوند واجب می‌شمارد.[11] و این فیضی است از طرف خداوند كه به مخلوقات می رسد به گونه ای كه اگر از این جهت برداشته شود نظام آفرینش نابود خواهد شد.

امام سجاد(علیه‌السلام) می‌فرماید:

در پرتو وجود ماست كه خداوند، آسمان را از فروپاشی نگه می دارد، در پرتو وجود ماست كه خداوند زمین را از لرزش و سلب آرامش از ساكنانش حفظ می كند باران به وسیله ما نازل و رحمت به وسیله ما منتشر و بركات زمین به خاطر ما خارج می گردد و اگر از ما (حجت خدا) كسی روی زمین نباشد زمین اهلش را در خود فرو خواهد برد. [12]

صفاتی كه امام باید دارا باشد

برای امام شرایطی مثل مجتهد بودن ، مدیر، مدبر ، شجاع، عادل، زاهد، بی تكلف، پیشگام، با سیاست و ... بیان داشته اند كه حضرت امام رضا (علیه السلام) درباره یكی ازصفات امام چنین می فرمایند:

« اشفق علیهم من اباء‌هم و امهاتهم »  ( امام نسبت به مردم از پدران و مادران آنها مهربانتر است. )[13]

و باز می فرمایند: كه امام باید (عالم با سیاست و قائم بالریاسه )[14]باشد تا بتواند با تدبیر عالی خود جامعه را اداره و از عهده مسئولیت بزرگ الهی برآید.

آیا امامت از اصول دین است یا فروع دین ؟

﴿ و یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس﴾[15]

( ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا به مردم برسان و اگر این امر را كامل نكنی رسالت خدا را انجام نداده‌ای و خداوند تو را از خطرات احتمالی حفظ می كند.)

با توجه به اینكه سوره ی مائده آخرین سوره است كه در اواخر عمر شریف پیامبر اسلام(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نازل شده و با توجه به اینكه مسائل مربوط به توحید و شرك  و بت شكنی در رسالت و معاد و نماز را سال‌های پی‌در‌پی به مردم گفته و با توجه به اینكه دستور جهاد و روزه خمس و زكات در سال دوم هجری صادر شده و اكنون اواخر عمر پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و سال دهم هجری است كه سوره مائده نازل شده است و این چنین سفارش و تهدید می كند و با توجه به اینكه پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) یك انسان ترسوئی نبوده و گرنه باید همان سال های اول بعثت كه تنها بود بترسد نه سالهای آخر كه ده ها هزارعلاقه مند دارد ، و آیه می‌فرماید:

( نترس ما تو را حفظ می‌كنیم ) پس معلوم می شود پیامی را كه پیامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) باید برساند درباره موضوعی است كه حضرت رسول اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) از كارشكنی های منافقان هراسان است و اگر به خاطر محافظه كاری و وحشت از كارشكنی بعضی منافقان سهل‌انگاری نماید رسالت الهی را ابلاغ نكرده است و ما از آهنگ تهدید آیه و وابستگی تمام ابلاغ‌های رسول‌اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) به بیان و نصب جانشینی می فهمیم كه امامت از اصول دین است.[16]

امام باقر(علیه‌السلام) می فرمایند: زیربنای اسلام بر نماز و زكات و حج و روزه و ولایت است.

وقتی پرسیده می شود كدام یك از این زیربناها مهمتر است؟

امام (علیه‌السلام) می فرماید: ( لانها مفتاحهن و الوالی هوالدلیل علیهن )[17]

زیرا ولایت كلید نماز و روزه مرجع است و والی نقش رهبری و هدایت نسبت به سایر مسائل دارد.

بنابر این نتیجه می گیریم رهبری جامعه در اسلام اصل است نه فرع، توجه به معاد و آشنایی با مسائل

ملكوتی معاد هم جز از طریق امام ممكن نیست.

پس در امامت عامه سخن بر سر این نیست كه شخص امام چه كسی است ، حضرت علی(علیه‌السلام) است یا كسانی دیگر بلكه سخن از اصل ضرورت فواید ویژگی ها، وظایف و جایگاه امام است.

بحث امامت به این شكل در حوزه اسلام مرسوم بوده است كه از نظر بیشتر دانشمندان سنی، بحث امامت از فروع دین و جایگاه آن، علم فقه است.[18]

ولی در عمل به خاطر اهمیت مباحث امامت و جایگاه امام به ناچار امامت را در منابع كلامی جای داده‌اند.[19] 

اما از نظر دانشمندان شیعه، بحث امامت نه تنها ادامه بحث نبوت است، بلكه همه  دلایلی كه حسن و لزوم بعثت را ثابت می كند، حسن و لزوم امام را نیز ثابت می‌كند .[20]

اگر نیازبشر به پیشوای الهی همیشگی است، پس چنین رهبری باید همیشه باشد،[21]

 بنابراین بحث امامت مانند نبوت از اصول دین و جایگاه آن در علم كلام و به دنبال بحث نبوت است.

از همین رو، شناخت پیامبر، رهایی از جاهلیت است و نشناختن امام نیز مساوی با مرگ جاهلیت است.[22] 

امام به معنای عام، همان حجت و پیشوای الهی و خلیفه الله است.[23] 

این وجود گاهی در چهره رسول و نبی است مانند حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) و حضرت محمد(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) گاهی در چهره ولی است.مانند مصاحب حضرت موسی(علیه‌السلام) و گاهی در چهره امام است (مانند‌ائمه اثنی عشر(علیهما‌السلام))

امامت خاصه

در امامت خاصه سخن این است كه پس از ارتحال نبی اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) امام كیست؟

آن شخص كه ویژگی های امام را دارد و در بحث امامت عامه تبیین شده كیست؟

در حقیقت بحث مصداقی است ، تطبیق كلی بر جزئی است، بسیار روشن است كه تشخیص دادن موجودی كه از علم والا، عصمت و شایستگی‌های لازم برخوردار باشد، از عهده انسان‌های عادی برنمی آید، لذا تنها وحی می‌تواند چنین شخصی را معرفی كند.

 از نظر شیعه كه فلسفه ضرورت و ویژگی‌های امام و پیامبر یكی است، دیگر هیچ تردیدی نمی ماند كه امام را باید خداوند معرفی و نصب كند، چنان كه پیامبر را مردم نمی توانند انتخاب كنند.

منصب امامت از نظر شیعه، حاوی تمام شوون و مقامات نبوت است، مگر دریافت وحی و شریعت ، چون خاتمیت، راه هرگونه تشریع را بسته است.

در مباحث امامت عامه از دلایل عقلی صرف و دلایل نقلی استفاده می شود؛ ولی در امامت خاصه مهم دلایل نقلی است.

مباحث امامت خاصه ( دلایل نصب، معرفی و تعداد ائمه، رد سخنان منكران و ..... ) مورد بحث می‌باشد.[24]

در اينجا جهت تشریح این موضوع  آنرا  با  رويكرد عقلى (منطقى) - كلامى (برون دينى)   تحليل مى‏كنيم.

 رويكرد منطقى و كلامى امامت

در اين قسمت بايد تحليل شود كه امامت خاصه از نظر «برون دينى»؛ يعنى در نگاه كلامى و فلسفى تا چه حد صحيح و منطقى است، چرا كه اگر با ديد عقلانى و فلسفى به امامت خاصه بنگريم بايستى نامزدهاى امامت را به طور مشخص از نظر ويژگى‏هاى علمى، اخلاقى و مديريتى بررسى نماييم، سپس آن خصوصيات را با مبانى كلى امامت كه در مبحث امامت عامه طرح شد، منطبق سازيم؛ مثلاً حضرت امام على(علیه‌السلام) كه از نظر اهل سنّت يكى از نامزدهاى خلافت محسوب مى‏شود و از نظر شيعه خليفه بلافصل تلقى مى‏گردد، قطع نظر از ديدگاه تشيّع و تسنّن، اگر ثابت شود كه داناترين و مدير و مدبّرترين افراد پس از پيامبر اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) بوده است و يا روشن شود كه ايشان هم مانند ساير خلفا و يا اصحاب پيامبر اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) يك آدم معمولى در علم و تقوا بوده است، برداشت‏ها و نتيجه‏گيرى‏ها در امر امامت، تفاوت پيدا مى‏كند. اگر حضرت على(علیه‌السلام) در علم و تقوا و حسن سابقه در رديف ساير خلفاى راشدين قرار گرفته و نصب امام و جانشين رسول خدا(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) هم بر عهده اصحاب حل و عقد واگذار گرديده باشد، شيعه اثنى‏ عشرى هيچ‏گونه ادعا و اعتراضى نخواهد داشت، زيرا در اين صورت، عمل اصحاب حل و عقد از نظر عقلانيت، ايرادى ندارد، به دليل اين‏كه به هنگام  رحلت پيامبر اسلام (صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و عدم وجود وصيت، لازم است يك گروه موجّه و مصلحت‏گر در سقيفه بنى ساعده جمع شوند و خليفه و جانشينى براى پيامبر اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) تعيين و به مردم معرفى نمايند و بدين وسيله دشمنان داخلى و خارجى را مأيوس و نقشه‏هاى آنان را خنثى كنند.

اما اگر حضرت على(علیه‌السلام) داناترين، لايق‏ترين و با تقواترين شخصيت‏هاى آن روز باشد كه هرگز در برابر بت‏ها سجده نكرده و حسن سابقه اخلاقى و دينى داشته باشد و يا به اعتراف همه اصحاب پيامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)، از نظر علم و فضايل اخلاقى سرآمد همه مسلمان‏ها و برترين آنان باشد، عقل و منطق ايجاب مى‏كند كه با وجود چنين شخصيت جامع و كامل و دلسوزى، وى را براى خلافت و جانشينى انتخاب نمايند، چرا كه تقديم مفضول بر فاضل از نظر مبانى عقلى و نقلى، قبيح و غير قابل قبول مى‏باشد، مگر اين‏كه شخص افضل و فاضل، موانع اخلاقى، سياسى و اجتماعى و سوء سابقه داشته باشد و يا اين‏كه افضليت به معناى پيرمردى يا داشتن ابهّت و يا خدمات بيشتر و كثرت ثواب، تفسير گردد كه اين‏گونه تحريف لغوى، مقبوليت ندارد.

از جانب ديگر، خداى حكيم و رسول او كه عقل كل‏اند، هرگز راضى نمى‏شوند رهبر صالح و عادل و اعلمى كه از هر جهت براى خلافت شايسته‏تر است و بر ساير مؤمنان ارجحيت فوق‏العاده دارد، بدون دليل از دايره حاكميت حذف شود. حتى اگر فرضاً مردم هم در يك انتخابات عمومى اين شخصيت بزرگ و با لياقت را خليفه انتخاب نكرده باشند، بدون شك عقلاى جهان اين عمل را به حساب كم‏خردى، ساده‏لوحى و بى‏فرهنگى آنان مى‏گذارند. و اگر اصحاب حل و عقد هم به دليل سنخيت فكرى، فرهنگى و اخلاقى با فرد مفضول و يا به دليل دشمنى و غرض‏ورزى با مردم، اعلم و اتقى‏ را كنار بگذارند و فرد معمولى را معرفى كنند، خردمندان عالم چنين گزينشى را محكوم و رأى دهندگان را جاهل و فريب‏خورده و اصحاب حل و عقد را فريب‏كار تلقّى خواهند نمود و بايد پاسخگوى آگاهان جامعه و نسل‏هاى آينده و تاريخ باشند.

آرى، عقل و منطق ايجاب مى‏كند كه اگر شخصيت لايق‏ترى در جامعه اسلامى هست كه در اجراى احكام و فهم اسرار قرآن و صراحت و صداقت در كلام و عدل و انصاف، از همه افراد معاصر خود شجاع‏تر، قاطع‏تر و آگاه‏تر و ممتازتر است، مسئوليت رهبرى جامعه را بر عهده بگيرد و بدون شك در آن زمان هيچ فردى از حضرت على(علیه‌السلام) عالم‏تر، مدبّرتر، زاهدتر و عارف‏تر به آيين خدا و عادل‏تر در مقام اجرا و آگاه‏تر به مسائل قضا نبوده است. به همين دليل بسيارى از نوابغ و قشرهاى تحصيل‏كرده مى‏پرسند: چرا جمعى از اصحاب حل و عقد در غياب ديگران در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و بر خلاف منطق، عقل و سنّت عقلايى، مفضول را بر فاضل، بلكه بر افضل مقدّم داشتند و حتى پيشنهاد شخص خليفه اول را ناديده گرفتند، كه بارها گفته بود: اقيلونى و لست بخيركم و علىٌ فيكم [25] بيعتى كه با من كرده‏ايد پس بگيريد و تا على در ميان شماست من بهترين شما نيستم                      .
اشكالى كه بر عمل اصحاب سقيفه وارد شده اين است كه چنين راه و رسمى را در انتخاب خليفه از كجا گرفته‏اند؟ آيا در تاريخ اسلام و سنّت نبوى چنين شيوه‏اى وجود داشته است؟

بى‏شك پاسخ آن منفى است، به دليل اين ‏كه اولاً مسلمانان تا آن زمان، انتخاب جانشينىِ رسول الله (صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) را تجربه نكرده بودند و در ثانى هيچ‏گاه رسول خدا(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)  در طول دوران نبوت خود به اين راه و رسم اشاره‏اى نكرده بود، بلكه در بسيارى از موارد شخصاً به نصب افراد براى جانشينى اقدام كرده است؛ مانند: «اسامة بن زيد» جوان را كه به فرماندهى سپاه مسلمانان در جنگ با رومى‏ها منصوب نمود و حضرت على(علیه‌السلام) را در مدينه به جاى خود گماشته بود تا منافقان نتوانند به نقشه‏هاى شوم خود برسند، چرا كه فقط حضرت على‌(علیه‌السلام) قادر بود توطئه آنان را درهم بشكند.

در هر صورت، طرح نظريه ارباب حل و عقد براى انتخاب خليفه بعد از جانشين رسول خدا‌(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) ، براى اولين مرتبه پيدا شد، چرا كه خط مشى الهى در گذشته‏ها و در عصر پيامبران نيز بنا بر انتصاب بوده است. براى مثال، حضرت موسى‌(علیه‌السلام) از خداوند استدعا كرد تا هارون را خليفه خود قرار دهد.[26]

پرسش ديگر اين است كه چگونه امكان دارد مذهبى كه مدعى خاتميت است و از هر جهت كامل و جامع مى‏باشد و حتى براى جزيى‏ترين مسائل زندگى، حكم و برنامه دارد، در امر خطير و سرنوشت‏سازى مانند خلافت سكوت كرده باشد تا جامعه نوبنياد اسلامى پس از پيامبر دچار اختلاف شوند و مجبور گردند حكومت زور و تزوير را نيز مشروع تلقّى كنند.[27]

علاوه بر اين، اجماع ارباب حل و عقد نيز براى تعيين جانشينى پيامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) محقق نشد، چرا كه به اعتراف مورّخان اسلامى، جمعى از صحابه بزرگ پيامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و اعاظم علماى اسلام مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، خالد بن سعيد، حذيفة بن اليمان و بريده در سقيفه حضور نداشتند.[28] از همه مهم‏تر آن‏كه ارباب سقيفه بايد جايگاه چنين نظريه‏اى را در قرآن و سنّت مى‏يافتند و يا با ادله عقلى و منطقى براى مردم روشن مى‏ساختند كه چرا با وجود فردى اعلم و اعدل و اتقى‏ مانند على بن ابى طالب (علیه السلام) ابوبكر را انتخاب كردند، در صورتى كه پيامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) فرموند:( فانّ العجلة من الشيطان و التأنى من الرحمن) یعنی عجله، كار شيطان و تامّل و محاسبه، كار الهى است.

بعضى از علماى اهل سنّت در توجيه رفتار ارباب حل و عقد در سقيفه مى‏گويند: اين انتخاب به اين دليل بوده كه رسول اكرم(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) درباره انتخاب خليفه بعد از خود طرح و برنامه‏اى ارائه نكرده و عملا آن را به مردم واگذار نموده است، و در همين راستا حديثى بدون سند نيز مطرح مى‏كنند كه جمعى به محضر پيامبر(صلی‌الله‌و‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) رسيدند و پرسيدند؟ «يا رسول الله! الا تستخلف علينا؛[29] آيا خليفه‏اى براى ما قرار نمى‏دهى»؟ آن حضرت فرمود: « اگر خليفه‏اى براى شما تعيين كنم از وى سرپيچى كرده و عذاب بر شما نازل خواهد شد.»

آيا به راستى اجتماع صحابه در سقيفه، بر اساس اين حديث بى‏سند بوده و آيا آن همه احاديث صحيح و مستندى كه در باره خلافت حضرت على (علیه السلام) به صورت متواتر رسيده، در برابر اين حديث نمى‏توانسته مقابله كند؟

در توجيه عمل اصحاب، سه احتمال مى‏توان مطرح كرد:

الف) اجماع صحابه متكى به دليل شرعى بوده است؛

ب) اجماع، مستند به دليل عقلى بوده است؛

ج) بدون دليل بر اثبات حجيّت اجماع، صحابه دست به اين عمل زده‏اند.

 نظريه دوم و سوم در ميان دانشمندان اهل سنّت و مذاهب چهارگانه، طرفدارى ندارد. بنابر اين بايد احتمال اول را در نظر بگيريم و بگوييم اجماع، متكى به دليل شرعى بوده كه نزد علماى اهل سنّت عبارت است: كتاب، سنّت، اجماع و قياس، كه هيچ كدام بر مدعا دلالت ندارند.

برخى از عالمان اهل سنّت كه متوجه اين اشكال شده‏اند مى‏گويند: اجماع، مدرك شرعى داشته ولى به دو دليل به ما نرسيده است: نخست اين‏كه، نقل متواتر اجماع از ارائه مدرك ما را بى‏نياز ساخته است. دوم اين‏ كه، شايد مدرك از قبيل قرائن و شواهد حالى و مقامى بوده كه قابل نقل براى ديگران نبوده است.[30]

با توجه به اين‏كه هيچ مسئله‏اى به اندازه مسئله امامت مهم و اساسى نبوده و نيست، نمى‏توان دو دليل فوق‏الذكر را پذيرفت. علاوه بر آن، دلايل ذكر شده در حد يك احتمال است و احتمال نمى‏تواند پاسخگوى آن اشكال معقول و مشروع باشد.

امید است این مقاله مورد رضایت محققان محترم باشد.



[1] - 11- اسرا/71   

[2] -  توبه/12      

[3] - بقره/124

[4] - پیرامون وحی و رهبری – ص 146 ، 147 ، آیت اله جوادی آملی، مقاله‌ ولایت وامامت

[5] - الدین و الدولة و تطبیق الشریعة ، ص 34 ، محمد عابد الجابری .

[6] - به نقل از كتاب امامت ، محسن قرائتی – ص 6

[7] - انتظار- پژوهش عقل درباره‌ی حضرت مهدی – روح اله شاكری زواردهی – ص 11

[8] - تخلیص المحصل ، ص 407          

[9] - انعام /54          

[10] - لیل /12

[11] - فصلنامه انتظار شماره 4 – ص 60     

[12] - كمال الدین، ج 1 ، ص 238 ، باب 21 ، حدیث 22

[13] - بحار الانوار، ج 25 – ص 117               

[14] - بحار الانوار،ج 25 ، ص126 و 172

[15] - بحار الانوار، ج 25 – ص 172             

[16] - مائده /67

[17] - وسائل الشیعه، ج 1 – به نقل از كتاب امامت ، آقای محسن قرائتی

[18] - جوینی، الارشاد ، ص 245  ؛ و امامت و رهبری ، مطهری ، ج 4 ، ص 918

[19] - جرجانی، شرح المواقف، ج 8، ص 344  ؛ و تفتازانی ، شرح المقاصد، ج 5 ، ص 232

[20] - امامت و رهبری مطهری ، ج 4 ، ص 918     

[21] - ولایت فقیه ، هادی تهرانی ص 60 و 61

[22] - حدیث متواتر میان شیعه و سنی                    

[23] - اصول كافی ، صدرالدین شیرازی، ج1 ، ص 485 

[24] - امامت و فلسفه خلقت ، رحیم لطفی، ص 31

[25] - ابن ابى الحديد فى شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 155 و 169

[26] - اعراف (7) آيه 142            

[27] -  عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 26.

[28] - محمد بن مسلم بن دينورى، الامامة و السياسة، ص 21

[29]- سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 36.

[30] - سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 36.

منشورات مهدویت